ذبيح الله صفا

1095

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

ساقى بده آن شعلهء رنگين و روان را * تا آب دهم لاله‌ستان دل و جان را آن شعله كه گر بر فلك افتد تف و تابش * آتش فگند خاك ره كاهكشان را آن باده كه از پرتو انوار جبلى * هم‌پنجهء خورشيد كند برگ رزان را آن مايهء پيرايهء عالم كه ز فيضش * خاصيت نوروز دهد طبع خزان را سرمايهء مردى كه گر انديشه كند يار * بر معدن الماس زند تيغ زبان را يادش گذرد گر ز دل غمزهء خوبان * بر هم شكند كارگه كون و مكان را گر عاشق بىتاب كشد جرعهء جامش * آماده شود معركهء ناز بتان را ما عاشق شوريده و مستان خرابيم * تا عشق بتانست اسير مى نابيم مطرب نفسى بركش و بنواز نغم را * وز نغمهء تر آب بپاش آتش غم را آن نغمه كه داود اگر بشنود او را * در لب شكند پاى برون رفتن دم را آن نغمه كه با جنبش رقصش برهاند * هر دل كه گرفتار شود زلف صنم را آن نغمه كه با ذوق سماعش دل عشاق * تن در ندهد حلقهء گيسوى بخم را هر غنچهء او بلبل گوينده شود گر * زين نغمهء تر آب دهى باغ ارم را ما مست سراسيمهء كيف نغماتيم * ساقى تو فراموش مكن رسم كرم را برخيز و بعشق نفس مطرب مجلس * يك جام بده تا نكشم منت جم را ما عاشق شوريده و مستان خرابيم * تا عشق بتانست اسير مى نابيم ما دُردكشان خاك در پير مغانيم * آب رخ جمعيت رندان جهانيم از صافى انديشهء ماهيت رندى * عكس‌افگن مرآت دل يكدگرانيم بيرون نشد از ميكده پاى هوس ما * تا از غم دل در گرو رطل گرانيم از رنگ ريا نيست اثر در روش ما * هرگونه محبت كه ببينيم همانيم با اينهمه از غايت شوريدگى دل * آيين مدارا نشناسيم و ندانيم زيرا همه در شيوهء انديشهء رندى * سر در قدم نفعى شمشيرزبانيم گر ناز كند ساقى دوران بيكى جام * با تيغ زبان جام پياپى بستانيم ما عاشق شوريده و مستان خرابيم * تا عشق بتانست اسير مى نابيم